تبليغاتX
روزنامه زاویه

روزنامه زاویه
سیاسی ،فرهنگی، اجتماعی 
قالب وبلاگ

                                                بسمه تعالی

                                              کمک به مستمندان                                                                 

از سالها پیش در مسجد جامع زاویه شبهای جمعه به توسط هیئت امناء مسجد جامع زاویه در بین نماز مغرب و عشا پولی از نماز گزاران محترم به اسم کمک به مستمندان جمع آوری می شود . که مبلغ جمع آوری شده در هر شب جمعه حدودا دویست هزار تومان میشود که با حساب سر انگشتی سالیانه حدود ده میلیون تومان میشود . این پول بدون اینکه کسی از مبلغ واقعی آن سر در آورد توسط شخصی خاص به مستمندان خاص داده می شود.در یکی از آن شبهای به یاد ماندنی جمعه اتفاقی عجیب رخ داد که حیفم آمد به رشته تحریر در نیاورم . در آن شب به یاد ماندنی مستمندی میهمان ، میهمان نماز گزاران مسجد جامع شد او از نماز گزاران تقاضای کمک نمود .در این حین جمع آورندگان همیشگی پول که در حال جمع آوری کمکهای مردمی برای مستمندان بودند به یکی از نماز گزاران امر فرمودند که  شما نیز از طرفی دیگر فقط برای این میهمان پول جمع آوری نماید . در این گیر و دار نماز گزاری سئوالی مطرح کرد مبنی بر اینکه مگر شما اینهمه پول را برای مستمندان جمع آوری نمی کنید و مگر این میهمان هم جزء مستمندان نیست پس مبلغی از همان پول به این میهمان کمک کنید دیگر چه لزومی  دارد شما جداگانه برای مستمندان خود پول جمع کنیدو ما برای مستمند خود ؟ آه که چه سئوال زیبائی این نماز گزار محترم مطرح نمودند . اما افسوس که به اینگونه سئوالات جوابی داده نخواهد شد!!!!!!!

[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 21:55 ] [ دوستداران زاویه ]

 

در عصر روز پنجشنبه مورخه 91/2/21 پدر آزاده گرانقدر جناب آقای محمد نعمتی یعنی مشهدی کریم نعمتی دار فانی را وداع کرد و به دیار باقی شتافت. او یک عمر با صفا و صمیمیت به همشهریان خود خدمت نمود .وچه شبها که بیدار ماند تا مقدمات نماز صبح همشهریان عزیز را فراهم نماید. اگر از اینها بگذریم او مدتهای زیادی گوش به زنگ در بود که شاید خبری از عزیز دردانه اش بیاید. شبها را به عشق فرزندش به روز می رساند تا شاید فردا روز نامه ای از فرزند اسیرش به دستش برسد. بر جنازه های شهدا  به نیت صورت نورانی فرزندش بوسه می زدو اشک می ریخت تا شاید تسکینی بر دردش شود . شبها در سکوت محض به مزار شهدا می رفت و با شهدا نجوا می کرد تا شاید بوئی از عزیز در بندش که روزی با شهدا همسنگر بود به مشامش برسد. آری او یک عمر منتظر مانده بود و معنی واقعی انتظار را احساس کرده بود .و آنروز که فرزندش از اسارت بر گشت دیدیم که چگونه او را در آغوش کشید و بوئید وبوسید. وآنروز چه روز شیرینی بر او بود .آه چه زیبا می شود روزی که چشمان پر گناه ما به جمال نورانی آقایمان منور گردد. تا پایان انتظار ما نیز به سر رسدو آنروز است که بر تربت پاک بی بی دوعالم حضرت فاطمه زهراء (س) بوسه خواهیم زد و در آنجا کلنگ احداث بار گاهی را به زمین خواهیم زد. و تابلوی پلان تاپی نصب خواهیم کرد و در آن تابلو خواهیم نوشت

 بنا:بارگاه مطهر بی بی دوعالم حضرت فاطمه زهراء(س)  .

کارفرما:قائم آل محمد(عج)

 پیمانکار:یاران حضرت ولی عصر (عج) .

مساحت :وسعت دل تمام شیعیان جهان .

و آنروز است که  می توانیم با آسودگی خاطر به زیارت او بپردازیم و عقده های دیرینه خود را باز نمائیم. و نائب الزیاره تمام آزادگانی باشیم که در غربت به عشق مادر مظلومشان جان باختند . و حتی جنازه اشان نیز غریبانه و مظلومانه در گوشه ای افتاد .                                                                                                                  یادشان گرامی.      

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 16:24 ] [ دوستداران زاویه ]
1- احتراما به اطلاع می رساند امروز جمعه مورخه91/2/22 جشن بزرگ کوثر بعد از نماز مغرب و عشا در مسجد جامع زاویه بر گزار می گردد . در این مراسم استاد تراشیون سخنرانی خواهند داشت.


2- نمایشگاه کتاب مسجد امام سجاد تا تاریخ 91/2/28 دائر خواهد بود.

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:6 ] [ دوستداران زاویه ]

                                               بیچاره بادها

باد می‌وزید آن روزها که من نبودم و خواهد وزید آن روزها که من نخواهم بود. باد می‌وزید و من ایستاده بودم تا مرا از جا نبرد. اگرچه دلم نمی‌خواهد بازمانده‌ی قافله‌ باشم امّا در این راه شرط آن است که خودت بروی تا این‌که ببرندت. باید خودت باشی.

باد می‌وزید و من ایستاده بودم تا او برود. وقتی که در جلو باد می‌ایستی، می‌توانی سیلی آن را بر گونه‌ات احساس کنی یا پای‌بوسی او را بپذیری. اینجا انتخاب تو تعیین‌کننده است.

می‌رفتم ... اگرچه پاهایم راه را به همدیگر تعارف می‌کردند، امّا می‌رفتم تا رفتن از یادها نرود. کاری نداشتم که باد به کدام سمت می‌وزد که در منزل زمینی‌ دوست نیز سمت و سو بی‌مفهوم است. بی‌جهت می‌رفتم امّا بی‌جهت نبودم که قدقامتش را می‌شنیدم. می‌رفتم تا غبار مرگ بنشیند و من با عشق برخیزم.

... و خواهم رفت تا جایی که او بخواهد و خواهم رسید تا جایی که او اراده کند. بگذار بادها بوزند. چه بیچاره بادها که از منظر بیدها به تماشای خویش نشسته‌اند.

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 18:20 ] [ دوستداران زاویه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آرشيو مطالب